خرید بک لینک
باید کمی فکر کنم کمی در کوچه های ذهنم قدم بزنم... گاهی بعضی کوچه ها را، مجبور می شوم فقط بدوم تا سریع از آنها بگذرم. چقد بعضی کوچه ها تنگ و تاریک هستند. و بعضی کوچه ها را فقط فانوسی کم سو همراهی می کند. دلم برای بعضی کوچه ها خیلی می سوزد، برای همین قدری بیشتر در آن ها توقف میکنم و قدم هایم را بیشتر ناز و کرشمه می دهم. بعضی کوچه ها را خاطراتم نقش و نما داده اند. نگاه کن آن خاطره ای صورتی را، که دامن رنگ روشنم را با پیرهنی که من در انتخابش نقشی نداشته ام ست می کرده ام. نگاه کن خاطره ای خاکستری که وجود مرا خاکستر کرد چقد سربه زیر است. خاطره سبز را ببین چقد شیطان شده هی با رنگ های دیگه قاطی می شود و کلی رنگ دیگر را عاشق خودش می کند. وای خدایا باز این خاطره سیاه!!! مگه قرار نبود بفرستیش بره! مگه بهم قول نداده بودی ! خدایا تو دیگه چرا بدقولی کردی. اینکه هنوزم اینجاست.! سریع از کوچه ای خاطراتم عبور میکنم انقد خاطره سیاه را مرور کردم که سرم گیج رفت . باز مثل همیشه سرم خورد به سنگ دل ... بگذریم. چیزی نشد فقط زخم قدیمی دوباره بازم ، باز شد. خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم قدم بزنم تو افکارم. اوووووووو وه این فکر اینجا چکار میکنه،چقدم مغرور منو نگاه میکنه. نمیشناسمش !!! وااااای فکر دوست داشتنی و آشنای من،محکم بغلش میکنم چقد مهربانتر و آرومتر شده.خیلی کوچه پس کوچه پیدا کرده ذهنم. گاهی میترس

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

غروب های پنجشنبه

جنایتکار هفت خطی است...

آدم کش که هیچ!!!

دارد نسل کشی می کند...

مثلا

وادارمان می کند

تمام خاطراتمان را

پیاده قدم بزنیم...

...

پ.ن: حالا میفهمم گریه سلاحی زنانه نیست ، مردانه تر از گریه سراغ ندارم...

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

من عاشق نارنگی هستم وقتی میگم عاشقش هستم یعنی اینکه (البته امتحان نکردم) اما شاید بتونم یه صندوق نارنگی رو بخورم... راهنمایی که بودیم یه همکلاس داشتم که خیلی باکلاس بود و خونوادش هم پولدار بودنند یعنی بالاخره از همه ای بچه های کلاس وضع مالیشون خیلی بهتر بود.چه برسه به ما که وضعمون داغون بود... اولین باری که نارنگی می اومد به بازار، همراه خودش میاورد به کلاس... می رفت کنار سطل آشغال و با ژست خاص و کمی مغرورش شروع می کرد به پوست گرفتنش... لعنتی خیلی بوش عالی بود اصن آدم رو مست می کرد... آن موقعه ها بعضی از میوه ها خیلی خاص و گرون بودند مخصوصا نوبرانه که دیگه حرفشو نزن... آن سالها همه ای میوه ها به یک شهر نمی رسید صحبت از 17 ، 18 سال پیش هست اگرم می اومد خیلی کم بود ... و ماهم طبق معمول باید می موندیم ارزون شه که بخریم و گاهی به این مرحله نمی رسید و تموم می شد... از اون موقع به بعد من عاشق نارنگیم نارنگی برای من یه میوه ای خاص هست حس می کنم کسایی که نارنگی می خورند خیلی آدم های باکلاسی هستند حس میکنم آدم های که نارنگی می خورند هیچ مشکلی ندارند درست مثل همکلاسیمون... حس میکنم آدم های که نارنگی می خورند همه دوستشان دارند و مورد توجه همه هستند درست مثل همکلاسیمون... . . . من این روزهاتمام پس اندازم رو نارنگی میخرم و میخورم شاید چون ... بگذریم . . . من هیچوقت عشقم رو به کسی تعارف

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

بی تو حتی موهایم هم، لج کرده اند در هم گره خورده اند بی حال هستند امشب باید بنشینم دانه به دانه به حرف هایشان گوش بدهم همان کاری که تو هر روز می کردی... . . . ... پ.ن: گاهی خیالبافی بهترین تفریح دنیاست... اووووووووو وه من انقد لارجم که دائم در حال سفرم...!!! برچسبها: بهترین اتفاق دنیا داشتن موه های فره

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

در کنار همه ی تلخی ها

دختر بودن

شیرین ترین خاطره ای من از زندگی است...

.

.

.

پ.ن: من حواسم به خودم هست نگران نباش...خدا میدونه چقد دوست دارم داداش، انقد که حاضرم همه چی رو بدم فقط ببینم تو می خندی عشقم...


برچسبها: موج اشکِ سالار عقیلی عالیه

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

یک شب های هستکه هیچ کسی را نداری این شب ها انگار از خیلی وقت پیش شب شده اند...برای همین تمام نمی شوند... برای همین می نشینیم و گذشته را زیر و رو می کنیم... به همه ی لحظه ها گیر میدهیم... به اینکه چرا آمد چرا نماند... به اینکه چرا مریض شد و چرا باید وقتی که، باشد رفت... چرا بغلم نکرد و ... اصلا این شب ها شب غرق شدن هست... گاهی درسیل اشک هایمان گاهی در گذشته گاهی در اشتباهات کرده و نکرده گاهی در خودمان خلاصه این شب ها شب غرق شدگی هست... میدانید این شب ها باید هر کسی یک غواص داشته باشد بیاید و خیلی مطمئن بدون اینکه از خودت سوال کند عمق ذهنت را شنا کند فکر تو را زندگی کند و برگردد و بگوید دستت را به من بده باید از اینجا برویم بگوید آن فکر مزاحم را من ادب میکنم... بگویید این ناامیدی سمج را سر جایش می نشاند... بگویید این دلشوره ای خانه خراب کن را خودش بیرون می کند... بگویید من الان در عمق خیال تو دارم زندگی می کنم و کاش خودت اینجا برگردی... اصلا غواص ها باید ته دریا دوتا صندلی بگذارند آدم است دیگر گاهی دلش می خواهد آن ته ته ها برود ... روی صندلی بنشیند و غواص جان هم کنارش... باید از صندلی از اطمینان اینکه غرق نمی شود لذت ببرد اصلا باید کلی گریه کند و مطمئن باشد دست های هست که نگذارد غرق شود باید مطمئن باشد باید مطمئن باشد... باید مطمئن باشد... من تمام این شب ها اطمینان را گم می کنم

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

ظرف ها را با صدای غیرمعمول می شورم... شده ام درست مثل همین ظرف ها، هر کس که از راه می رسد فریاد های مانده در گلویش را بر سرشان خالی می کند... می دانید مظلوم ترین شخص زندگی هر کس کی می تواند باشد؟ از نظر من مظلوم ترین شخص زندگی هر کس، کسی است که تمام فریادهایمان را بی مهابا بر سرش آوار می کنیم، تمام غرهای نزده را تمام بغض های نترکیده را تمام اشک های نریخته را حتی گاهی تمام سکوت های زجرآور را ... شده ام مادری که غرها و گریه های فرزندش را به آغوشش می سپارند و او باید تمام دردها، غصه ها، برنامه های خود را رها کند تا نقش مظلوم ترین شخص زندگی فرزندش را، البته عاشقانه بر عهده بگیرد... "باز هم یک عاشق مظلوم" اما حتما که نباید ازدواج کرد بچه دار شد که این نقش را به عهده بگیریم...! مثلا اینروزها من مجبور شده ام این نقش را خودم برای خودم بازی کنم... خودم بر سر خودم فریاد بزنم. خودم "خودم" را در آغوش بگیرم. خودم برای "خودم" سکوت کنم. خودم برای "خودم" دلسوزی کنم، اشک بریزم. من برای خودم "مادر" شده ام اما مادری که عاشقانه برای خودش مادری نمی کند... این می شود که من مانده ام و یک "نامادری" ... پ.ن: ارتباط هایم را کم میکنم که از این نقش فرار کنم اما باز هم نمی شود...

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

فقط میدونم از این گم شدن هم چیزی بدست نیاوردم فکر میکردم اگر دور باشم برات مهم میشم اما فراموش شدم اینو گوشیم هر روز بهم طعنشو میزنه... چقدر لبخند بهت میاد برادر احساساتی و بیخیال من... حتی الان هم در تضادم بین شناختن و نشناختن تو... خواهرجان دلتنگی های توام انگاری گم شده اند درست مثل خود من... از این روزها متنفرم چون هر روز باید بفهمم اما باور نکنم باورنکنم که مرا در حجم گرفتاری هایت گم کرده ای اما واقعیت دارد!! باورنکنم که دیگر دغدغه هایم برایت رنگ باخته اند اما واقعیت دارد!! باور نکنم که از من خسته ای و هزار بهانه دورت جمع کرده ای برای نخواستنم اما واقعیت دارد!! باورنکنم که از این حرف ها قلبم درد می گیرد اما واقعیت دارد!! باورنکنم که نبودنت را بیخیال نشده ام اما واقعیت دارد!! باورنکنم که گرفتاری هایم زیادی شخصی شده اند اما واقعیت دارد!! باورنکنم که نسبت به خدا حسم عوض شده اما واقعیت دارد!! باورنکنم که الهامی که تو می شناختی مفقودالاثر شده اما واقعیت دارد!! باورنکنم که من در حجم افکار کسی جا ندارم اما واقعیت دارد!! باورنکنم که خیلی زود می رنجم اما واقعیت دارد!! ... این واقعیت های چندش آور را بگیر خدایا یقینم را برگردان که دلتنگشم... برگردان یقینی که باعث نشه تن به هر کاری بدم برش گردان خالق جان... ... پ.ن: خودم نیستم، خیلی وقته در گوشه ای کز کرده ام . احمقانس میدونم اما تان

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

  برای بعضی شب ها نباید حرف زد باید قلم را رها کرد باید امشب همه ای حرف هایم را از چشم هایم میخواندی...   . . . آهای پیدای پنهان من  

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

کدام اشرف مخلوقات کدام خلیفه الله کدام انسان کامل... من هنوز نتوانسته ام جای از خودم داشته باشم، درست مثل حیوانات! من هنوز نتونسته ام از خودم بگذرم، درست مثل حیوانات! من هنوز درگیرم که شکمم سیر باشد، درست مثل حیوانات! سردم نشود گرمم نشود برای زمستانم لباس داشته باشم آذوقه داشته باشم از گرسنگی نمیرم درست مثل حیوانات!! نمیدانم من کدام حیوان هستم که این همه دلتنگی دارد. کدام حیوان، که تنهایی می نشینم گوشه ای و برای دردهایم گریه میکنم. کدام حیوان!!! من تنهایی گریه میکنم درست مثل حیوانات. تنها از خودم مراقبت می کنم درست مثل حیوانات من... این وسط یک پارادوکس عجیب وجود دارد. من همه ای این ها را میتوانم نداشته باشم ولی باید حیوان باشم نمیدانم این حیوانی که هستم چه فرقی با آن حیوانی که میتوانم باشم دارد!!! تمام زندگی من درگیر است بین دو انتخاب: حیوانی که هستم و حیوانی که میتوانم باشم ...پ.ن: کاش حداقل مثل حیوانات دغدغه ای درس رو نداشته باشیم. دغدغه جهنم رفتن، دغدغه نگرانی مادر، دغدغه پول خوابگاه، دغدغه باکلاس بودن و نبودن، دغدغه علم بهتر است یا ثروت، دغدغه بیماری خواهر، دغدغه آینده دیگران، دغدغه سردرد... خدایا همه ای حق های عالم برای خودت اما حق نداری کاری کنید که ما به غیر خودت فکر کنیم... برچسبها: اشرف مخلوقاتی که توهمی بیش نبود

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 4:15

صفحه بندی